|
بی کسی
دود می خیزد ز خلوتگاه من
نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
جهان آلوده ی خواب است
|+| نوشته شده توسط یونس در سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت 18:33 تردید در مرداب
جز کوی تو جای من آواره ندارم
می روم خسته و افسرده و زار
کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
هزار شکر که از رنج زندگی آسود
او را به رويای بخارآلود و گنگ ِ شامگاهي دور، گويا ديده بودم من ... لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعرههای دوردست و سرد ِ مه گم بود. لبخند ِ بيرنگاش به موجي خسته ميمانست; در هذيان ِ شيريناش ز دردي گنگ ميزد گوييا لبخند ...
«ــ اي پيدای دور از چشم!
«ــ آيا نگاهاش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأسبارم نيست؟
آسودگی از محن ندارد مادر
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است.
|+| نوشته شده توسط یونس در دوشنبه 6 آذر1385 و ساعت 16:1 ديگر اين پنجره بگشاي كه من
(¯`v´¯)
چو ماه از كام ظلمت ها دميدي
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م
عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
كسي مانند من تنها نماند
عمري چو شمع گريه جانسوز مي كنيم
|+| نوشته شده توسط یونس در شنبه 15 مهر1385 و ساعت 18:44 راز آتش
لبانت
گر بدين سان زيست بايد پست |+| نوشته شده توسط یونس در پنجشنبه 6 مهر1385 و ساعت 10:53 آخرین نامه
جوانی داستانی بود پریشان داستان بی سرانجامی غم اگین قصه ی تلخی که از یادش هراسانم بغفلت رفت از دستم،وزین غفلت پشیمانم جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز سرودی داشت آن مرغک،که از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم به شوق نغمه ی مستانه ی او نغمه خوان بودم، نوایی داشت، حالی داشت گه و بیگاه با طفل دلم قال و مقالی داشت جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز که او را هر زمان با شوق آب و دانه می دادم پر و بال لطیفش را بلبها شانه می کردم و او را روی چشم و سینه خود خانه می دادم ولی افسوس هزار افسوس یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد ز پیشم همچنان تیر شهابی تند بالا رفت بسوی آسمانها رفت،فغان کردم نگاهم را چنان صیاد دنبالش روان کردم ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد به خودگفتم که:آن مرغک بسوی لانه می آید امید رفته روزی عاقبت در خانه می آید ولی افسوس هزار افسوس بعمری در رهش آویختم فانوس چشمم را نیامد در برم مرغ سپید من نشد گرم از سرودش خانه ی عشق و امید من کنون دور از کبوتر لانه خالی آسمان خالیست بسوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خالیست منم آن طفل دیروزین که اینک در غم هم نغمه ای با چشم تر مانده درون آشیان زآن همنوای گرمخو ،یک مشت پر مانده پر او چیست دامن؟هاله ی موی سپید من فضای آشیان خالیست چه هست آن آشیان ویران دلم ویرانه ی عشق و امید من هزار افسوس هزار اندوه جوانی رفت شادی رفت روح زندگانی رفت غم آمد ماتم آمد دشمن عشق و امید آمد پدر بگذشت مادر رفت شور عشق از سر رفت سپاه پیری آمد ،هاله ی موی سپید آمد کنون من مانده ام تنها ز شعر دل گریزان رهنورد هر بیابانم سرا پا حیرتم درمانده ام همرنگ اندوهم چنان گمکرده فرزندی به صحرای غریب بی کسی هم صحبت کوهم صدا سر می دهم در کوه کجایید ای جوانی شادمانی کامرانیها جواب آید به صد اندوه: کجایید ای جوانی شادمانی کامرانیها
جان مرا گر چه به آتش بکشانی ، نفروشم گنج غمت را به جهانی
سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه غم دور از تو موندن یه بی بال وپرم کرد نرفت از یاد من عشق،سفر عاشق ترم کرد هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمی ری خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری دلم از ابرو بارون به جز اسم تو نشنید تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید نشو با من غریبه مثل نا مهربونا بلا گردون چشمات زمین و اسمونا می خوام بر گردم اما می ترسم می ترسم بگیر ترسی نداره اگه عشقی نمونده میترسم به این حرفام بسازه
خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گل های حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه جای سیلی های باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی قانون جنگل و زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلت و بردی با خود به جای دیگه اونجا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روز دوباره توی دنیایی که آدمک نداره
حرفایی بود توی قلبم من نگفتم ، نتونستم من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزویم نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبه رویم نیومد روی زبونم که بگم بی تو چه هستم که بگم دیوونتم من زندگیم و به تو بستم
باز لبهای عتش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید این چه عشقیست چه عشقیست که در دل دارم من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم
گل من دلبرانه ناز می کرد لبش را غنچه آسا باز می کرد بر آن بودم که در پایش بمی رم ز وصلش داد هجران را بگیرم بدو گفتم که:ای ماه شب افروز که از روی تو یابد روشنی روز مرا از دوریت بی تاب کردی کجا بودی دلم را آب کردی کجا بودی که بینی شام تارم گهر ریزان دو چشم اشکبارم گواهم مرغ شب در زاری من قمر،آگاه از بیداری من ز گفتارم دو چشمش شد غم آلود گل رویش،ز اشکش شبنم آلود بگفت: ای بی خبر از شهر رازم کجا بودت خبر از سوز و سازم که من هم در غمت بیتاب بودم ز گریه در میان آب بودم بگفتم:روز من برتر ز شب بود تنم هر شب میان سوز و تب بود بپاسخ گفت:یار گرم گفتار سخن از حال گو،بگذشته بگذار بگفتم: با وصالت غم ندارم بگفتا: من هم از تو کم ندارم بگفتم:بوسه باشد مطلب من بگفتا این تو و این هم لب من بدو گفتم چه نوشم در جوانی بگفت از لعل آب زندگانی بگفتم:درد هجران را دوا کن بگفت:از وصل ،کامت روا کن بت افسونگر من نازها کرد میان نازها کامم روا کرد در آغوشم بمستی رفت در خواب چو طاووسی که آرامد به مهتاب چه خوش باشد که بعد از انتظاری به امیدی رسد امیدواری |+| نوشته شده توسط یونس در جمعه 24 شهریور1385 و ساعت 12:37 |
|






