تبليغاتX
کلبه ی محبت
 بی کسی

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن


 نه امیدی که بر آن خوش کنم دل
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهی زنی دامن کشان رفت
پریشان مرغ ره گم کرده ای بود
که زار و خسته سوی آشیان رفت
 کجا کس در قفایش اشک غم ریخت
کجا کس با زبانش آشنا بود
ندانستند این بیگانه مردم
که بانگ او طنین ناله ها بود
به چشمی خیره شد شاید بیابد
نهانگاه امید و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افکند او را
به او جز از هوس چیزی نگفتند
در او جز جلوه ظاهر ندیدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند
که زن را بهر عشرت آفریدند
شبی در دامنی افتاد و نالید
مرو ! بگذار در این واپسین دم
ز دیدارت دلم سیراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم
چرا امید بر عشقی عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل دیوانه اش را
به گوش عاشقی بیگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پکیزه ای بود
که در دام گل خورشید افتاد
سحرگاهی چو خورشیدش بر آمد
به کام تشنه اش لغزید و جان داد
به جامی باده شور افکنی بود
که در عشق لبانی تشنه می سوخت
چو می آمد ز ره پیمانه نوشی
بقلب جام از شادی می افروخت
شبی نا گه سر آمد انتظارش
لبش در کام سوزانی هوس ریخت
چرا آن مرد بر جانش غضب کرد ؟
چرا بر ذره های جامش آویخت ؟
کنون این او و این خاموشی سرد
نه پیغامی نه پیک آشنایی
نه در چشمی نگاه فتنه سازی
نه آهنگ پر از موج صدایی


جهان آلوده ی خواب است
فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش ‚ هر بانگ
چنان که من به روی خویش
 در این خلوت که نقش دلپذیرش نیست
 و دیوارش فرو میخواندم در گوش
میان این همه انگار
چه پنهان رنگ ها دارد فریب زیست
شب از وحشت گرانبار است
 جهان آلوده خواب است و من در وهم خود بیدار
 چه دیگر طرح می ریزد فریب زیست
 در این خلوت که حیرت نقش دیوار است ؟


|+| نوشته شده توسط یونس در سه شنبه 24 بهمن1385 و ساعت 18:33  
 تردید در مرداب

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
 ولی چاره ندارم
 یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

 


 

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ نگاه
شستشویش دهم از لکه عشق
زین همه خواهش بیجا و تباه
 می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید حال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند باد وصال
 ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خوینن دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل

 


 

کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
 کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد
 از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

 


 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت
دیده را طغیان بیداری گرفت
دیده از دیدن نمی ماند  ‚ دریغ
دیده پوشیدن نمی داند ‚ دریغ
رفت و در من مرگزاری کهنه یافت
هستیم را انتظاری کهنه یافت
آن بیابان دید و تنهاییم را
 ماه و خورشید مقواییم را
 چون جنینی پیر با زهدان به جنگ
می درد دیوار زهدان را به چنگ
زنده اما حسرت زادن در او
مرده اما میل جان دادن در او
خود پسند از درد خود نا خواستن
خفته از سودای برپاخاستن
خنده ام غمنکی بیهوده ای ننگم از دلپکی بیهوده ای
غربت سنگینم از دلدادگیم
شور تند مرگ در همخوابگیم
نامده هرگز فرود از با م خویش
در فرازی شاهد اعدام خویش
کرم خک و خکش اما بوینک
بادبادکهاش در افلک پک
ناشناس نیمه پنهانیش
شرمگین چهره انسانیش
کو بکو در جستجوی جفت خویش
 می دود معتاد بوی جفت خویش
جویدش گهگاه و ناباور از او
جفتش اما سخت تنها تر از او
هر دو در بیم و هراس از یکدیگر
تلخکام و ناسپاس از یکدیگر
عشقشان سودای محکومانه ای
وصلشان رویای مشکوکانه ای
آه اگر راهی به دریاییم بود
از فرو رفتن چه پرواییم بود
گر به مردابی ز جریان ماند آب
از سکون خویش نقصان یابد آب
 جانش اقلیم تباهی ها شود
ژرفنایش گور ماهی ها شود
آهوان ای آهوان دشتها
گاه اگر در معبر گلگشت ها
جویباری یافتید آوازخوان
 رو به استغنای دریا ها روان
جاری از ابریشم جریان خویش
خفته بر گردونه طغیان خویش
یال اسب باد در چنگال او
روح سرخ ماه در دنبال او
ران سبز ساقه ها را می گشود
عطر بکر بوته ها را می ربود
بر فرازش در نگاه هر حباب
انعکاس بی دریغ آفتاب
خواب آن بی خواب را یاد آورید
مرگ در مرداب را یاد آورید

 

 


 

هزار شکر که از رنج زندگی آسود
 وجود خسته و جان ستم کشیده من
به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

 


 

او را به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور، گويا ديده بودم من ...

لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش در نعره‌های دوردست و سرد ِ مه گم بود.

لبخند ِ بي‌رنگ‌اش به موجي خسته مي‌مانست; در هذيان ِ شيرين‌اش ز دردي گنگ مي‌زد گوييا لبخند ...


هر ذره چشمي شد وجودم تا نگاه‌اش کردم، از اعماق ِ نوميدي صدايش کردم:

                                                                   «ــ اي پيدای دور از چشم!
«ديري‌ست تا من مي‌چشَم رنجاب ِ تلخ ِ انتظارت را
«رويای عشق‌ات را، در اين گودال ِ تاريک، آفتاب ِ واقعيت کن!»


وآن دَم که چشمان‌اش، در آن خاموش، بر چشمان ِ من لغزيد
در قعر ِ ترديد اين‌چنين با خويشتن گفتم:

«ــ آيا نگاه‌اش پاسخ ِ پُرآفتاب ِ خواهش ِ تاريک ِ قلب ِ يأس‌بارم نيست؟ 
«آيا نگاه ِ او همان موسيقي‌گرمي که من احساس ِ آن را در هزاران خواهش ِ 
                                                                 پُردرد دارم، نيست؟
«نه!
«من نقش ِ خام ِ آرزوهای نهان را در نگاه‌ام مي‌دهم تصوير!»


آن‌گاه نوميد، از فروترجای قلب ِ ياءس‌بار ِ خويش کردم بانگ باز از دور:
                                              
                                               «ــ اي پيدای دور از چشم!...»


او، لب ز لب بگشود و چيزي گفت پاسخ را
اما صدايش با صدای عشق‌های دور ِ از کف رفته مي‌مانست...


لالايی گرم ِ خطوط ِ پيکرش، از تاروپود ِ محو ِ مه پوشيد پيراهن.
گويا به رويای بخارآلود و گنگ ِ شام‌گاهي دور او را ديده بودم من...

 


آسودگی از محن ندارد مادر
 آسایش جان و تن ندارد مادر
 دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش
 ورنه غم خویشتن ندارد مادر

 


دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است.

 

|+| نوشته شده توسط یونس در دوشنبه 6 آذر1385 و ساعت 16:1  
 

ديگر اين پنجره بگشاي كه من
 به ستوه آمدم از اين شب تنگ
ديرگاهي ست كه در خانه همسايه من خوانده خروس
وين شب تلخ عبوس
مي فشارد به دلم پاي درنگ
ديرگاهي ست كه من در دل اين شام سياه
 پشت اين پنجره بيدار و خموش
مانده ام چشم به راه
 همه چشم و همه گوش
مست آن بانگ دلاويز كه مي آيد نرم
 محو آن اختر شب تاب كه مي سوزد گرم
مات اين پرده شبگير كه مي بازد رنگ
 آري اين پنجره بگشاي كه صبح
 مي درخشد پس اين پرده تار
 مي رسد از دل خونين سحر بانگ خروس
 وز رخ آينه ام مي سترد زنگ فسوس
بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار
خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ

 

 


 

(¯`v´¯)
`*.¸.*´
¸.•´¸.•*¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ .•´ ¸¸.•¨¯`•
____****____________**** _______
___***___***____***___ *** ____
__***_______****________***____
_***_________**__________***___
_***_____________________***___
_***________****_________***___
__***_______Love________***_____
___***______ FOR _______***_____
____***_____EVER _____***______
______***___________ ***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________

 

 


 

چو ماه از كام ظلمت ها دميدي
جهاني عشق در من آفريدي
دريغا با غروب نا بهنگام
 مرا در ظلمت ها كشيدي

 

 


 

بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م
وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
 من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

 

 

 

 


 

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار
جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود
دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد
اين جست و جو نبود
هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس
 گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم
بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار
مشتاق كيستم
 رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت
اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو
 خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر
 اين خوشپسند ديده زيباپرست من
شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان
 در دورگاه ديده من جلوه مي نمود
در وادي خيال مرا مست مي دواند
 وز خويش مي ربود
 از دور مي فريفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود
وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب
 ديدم سراب بود
بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز
 مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟
 كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟
 بنما كجاست او  

 

 


 

كسي مانند من تنها نماند
به راه زندگاني وانماند
خدا را در قفاي كاروان ها
غريبي در بيابان جا نماند

 


 

عمري چو شمع گريه جانسوز مي كنيم
روزي به شب بريم و شبي روز مي كنيم
اشكيم و جان گدازتر از آتشيم ما
آهيم و كار برق جهانسوز ميكنيم


 

|+| نوشته شده توسط یونس در شنبه 15 مهر1385 و ساعت 18:44  
 راز آتش

لبانت
به ظرافت شعر
شهواني ترين بوسه ها را به شرمي چنان مبدل مي كند
كه جاندار غار نشين از آن سود مي جويد
تا به صورت انسان درآيد

و گونه هايت
با دو شيار مّورب
كه غرور ترا هدايت مي كنند و
سرنوشت مرا
كه شب را تحمل كرده ام
بي آن كه به انتظار صبح
مسلح بوده باشم،
و بكارتي سر بلند را
از رو سبيخانه هاي داد و ستد
سر به مهر باز آورده م

هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

و چشانت راز آتش است

و عشقت پيروزي آدمي ست
هنگامي كه به جنگ تقدير مي شتابد

و آغوشت
اندك جائي براي زيستن
اندك جائي براي مردن
و گريز از شهر
كه به هزار انگشت
به وقاحت
پاكي آسمان را متهم مي كند
كوه با نخستين سنگ ها آغاز مي شود
و انسان با نخستين درد

در من زنداني ستمگري بود
كه به آواز زنجيرش خو نمي كرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

بگذار چنان از خواب بر آيم
كه كوچه هاي شهر
حضور مرا دريابند
دستانت آشتي است
ودوستاني كه ياري مي دهند
تا دشمني
از ياد برده شود
پيشانيت آيينه اي بلند است
تابناك و بلند،
كه خواهران هفتگانه در آن مي نگرند
تا به زيبايي خويش دست يابند

دو پرنده بي طاقت در سينه ات آوازمي خوانند
تابستان از كدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب ها را گوارا تر كند؟

تا آ يينه پديدار آئي
عمري دراز در آ نگريستم
من بركه ها ودريا ها را گريستم
اي پري وار درقالب آدمي
كه پيكرت جزدر خلواره ناراستي نمي سوزد!
حضور بهشتي است
كه گريز از جهنم را توجيه مي كند،
دريائي كه مرا در خود غرق مي كند
تا از همه گناهان ودروغ
شسته شوم
وسپيده دم با دستهايت بيدارمي شود


گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست
 
گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

|+| نوشته شده توسط یونس در پنجشنبه 6 مهر1385 و ساعت 10:53  
 آخرین نامه

جوانی داستانی بود     پریشان داستان بی سرانجامی

غم اگین قصه ی تلخی که از یادش هراسانم

بغفلت رفت از دستم،وزین غفلت پشیمانم

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت آن مرغک،که از بانگ سرودش مست بودم، شادمان بودم

به شوق نغمه ی مستانه ی او نغمه خوان بودم، نوایی داشت، حالی داشت

گه و بیگاه با طفل دلم قال و مقالی داشت

جوانی چون کبوتر بود و من بودم یکی طفل کبوتر باز

که او را هر زمان با شوق آب و دانه می دادم

پر و بال لطیفش را بلبها شانه می کردم

و او را روی چشم و سینه خود خانه می دادم

ولی افسوس  هزار افسوس

یکی روز آن کبوتر از کفم پر زد   ز پیشم همچنان تیر شهابی تند بالا رفت

بسوی آسمانها رفت،فغان کردم

نگاهم را چنان صیاد دنبالش روان کردم

ولی او کم کمک چون نقطه شد وز دیده پنهان شد

به خودگفتم که:آن مرغک بسوی لانه می آید   امید رفته روزی عاقبت در خانه می آید

ولی افسوس   هزار افسوس

بعمری در رهش آویختم فانوس چشمم را           نیامد در برم مرغ سپید من

نشد گرم از سرودش خانه ی عشق و امید من

کنون دور از کبوتر لانه خالی  آسمان خالیست

بسوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خالیست

منم آن طفل دیروزین

که اینک در غم هم نغمه ای با چشم تر مانده

درون آشیان زآن همنوای گرمخو ،یک مشت پر مانده

پر او چیست دامن؟هاله ی موی سپید من

فضای آشیان خالیست 

چه هست آن آشیان    ویران دلم   ویرانه ی عشق و امید من

هزار افسوس    هزار اندوه

جوانی رفت    شادی رفت    روح زندگانی رفت

غم آمد       ماتم آمد       دشمن عشق و امید آمد

پدر بگذشت    مادر رفت    شور عشق از سر رفت

سپاه پیری آمد ،هاله ی موی سپید آمد

کنون من مانده ام تنها

ز شعر دل گریزان  رهنورد هر بیابانم

سرا پا حیرتم   درمانده ام   همرنگ اندوهم

چنان گمکرده فرزندی

به صحرای غریب بی کسی هم صحبت کوهم

صدا سر می دهم در کوه

کجایید ای جوانی   شادمانی   کامرانیها

جواب آید به صد اندوه: کجایید ای جوانی   شادمانی   کامرانیها

 


 

 

جان مرا گر چه به آتش بکشانی ، نفروشم گنج غمت را به جهانی

 

 


 

 سفر کردم که از یادم بری دیدم نمی شه

آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمی شه

غم دور از تو موندن یه بی بال وپرم کرد

نرفت از یاد من عشق،سفر عاشق ترم کرد

هنوز پیش مرگتم من بمیرم تا نمی ری

خوشم با خاطراتم اینو از من نگیری

دلم از ابرو بارون به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید

نشو با من غریبه مثل نا مهربونا

بلا گردون چشمات زمین و اسمونا

می خوام بر گردم اما می ترسم

می ترسم بگیر ترسی نداره

اگه عشقی نمونده میترسم

به این حرفام بسازه 

 


 

 پس از تو دل نمی بازم ، بمی رم گر ز تنهایی

 

 

 


 

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گل های حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرت و نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمک ها رو جا گذاشتی

قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلت و بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی می گه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره

 


 

 

شاید اون جوری که باید قدر تو من ندونستم

حرفایی بود توی قلبم من نگفتم ، نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزویم

نقش اون چشمای معصوم لحظه لحظه روبه رویم

نیومد روی زبونم که بگم بی تو چه هستم

که بگم دیوونتم من

زندگیم و به تو بستم

  

 


 

 

باز لبهای عتش کرده من عشق سوزان تو را می جوید

می تپد قلبم و با هر تپشی قصه ی عشق تو را می گوید

این چه عشقیست چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق از این عشق چه حاصل دارم

 

 

 


 

 چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

 

 

 


 

 

گل من دلبرانه ناز می کرد     لبش را غنچه آسا باز می کرد

بر آن بودم که در پایش بمی رم     ز وصلش داد هجران را بگیرم

بدو گفتم که:ای ماه شب افروز     که از روی تو یابد روشنی روز

مرا از دوریت بی تاب کردی     کجا بودی دلم را آب کردی

کجا بودی که بینی شام تارم     گهر ریزان دو چشم اشکبارم

گواهم مرغ شب در زاری من     قمر،آگاه از بیداری من

ز گفتارم دو چشمش شد غم آلود     گل رویش،ز اشکش شبنم آلود

بگفت: ای بی خبر از شهر رازم     کجا بودت خبر از سوز و سازم

که من هم در غمت بیتاب بودم     ز گریه در میان آب بودم

بگفتم:روز من برتر ز شب بود     تنم هر شب میان سوز و تب بود

بپاسخ گفت:یار گرم گفتار     سخن از حال گو،بگذشته بگذار

بگفتم: با وصالت غم ندارم     بگفتا: من هم از تو کم ندارم

بگفتم:بوسه باشد مطلب من     بگفتا این تو و این هم لب من

بدو گفتم چه نوشم در جوانی     بگفت از لعل آب زندگانی

بگفتم:درد هجران را دوا کن     بگفت:از وصل ،کامت روا کن

بت افسونگر من نازها کرد     میان نازها کامم روا کرد

در آغوشم بمستی رفت در خواب     چو طاووسی که آرامد به مهتاب

چه خوش باشد که بعد از انتظاری     به امیدی رسد امیدواری 

|+| نوشته شده توسط یونس در جمعه 24 شهریور1385 و ساعت 12:37